|
من عریانم عریانم عــریــانم...مثل سکــوتــهای میان کلام های محبت عریانـــم
|
|
| دوشنبه 21 فروردین1391 دارم به این(؟) فک میکنم که اون چیزی که اینجا توی ذهنم دارم چه کاملتر از اونیه که الان میخام بگم و این تفاوت بین فکر و عمله!
اینجا " اشاره به کله ام" برای هر کسی مامن امن و قدرتمندیه..ولی فک میکنم عمل به اون تجلیات و افکاره که تواناییمونو نشون میده! خوشابحال کسایی مث من زمانیکه با چشم و فکر حرفشونو میزنن و احساساتشونو ابراز میکنن چون اینجا توی ذهنشون مامن کمالشونه! نویسنده و شاعر اونجا چه آثاری دارن و موزیسین ونقاش و دیگران چه شاهکارایی آفریدن! یک آدم عادی و روزمره هم توی ذهنش زیباترین مناظر رو میکشه ولی اونی نقاش میشه که اینو باور میکنه وزیباییو توی خونش نفسش و دستاش جاری میکنه /ابراز میکنه. ... وقتی میرم حموم ...واووووو که چه افکارو نوشته هایی به ذهنم میان و چه حرفایی برای الف آماده کردم که بگمشون ولی لعنت..آه من خیلی از تلفن متنفرم..این وسیله ی بی احساس نمیتونه همه آردا رو منتقل کنه و احساس آردا توی چشاشه..دستاش..نفساش و حرفایی کوتاه و منقلبانه ی رودرروشه! قبلن انقد که الان احساسی هستم اینطور نبودم یعنی همه ی زندگیم احساسی بودم ولی احساسم فقط برای هنر و نوشتن خرج میشد ودر رابطه با آدمها منطقی برخورد میکردم ولی الان دوره ای از زندگیمه که کنشی و هیجانی رفتار میکنم و صبر از کف دادم قبلن خیلی آروم تر بودم انگار در هاله ای از انرژی و آرامش غرق بودم و حرفای هیچکسی خشمگین یا آزار یا به گریه ام نمینداخت اما حالا چی؟ الان لوس شدم و کوچکترین نگاهی دلگیرم میکنه..آه که اصالتمو از دست دادم قبلن قشنگ میدونستم که دارم چه نجیب زاده وار رفتار میکنم..حرفامو پر از حس خودباوری میگفتم وخیلی رک و شفاف بودم تا اینکه یه بار دو بار نه بلکه هزار بار بهم گفتن" افراد نزدیک" که تو چقد رکی که یه ذره تودارتر! یعنی از این بیشتر! واوووووو که گاهی تربیت و آموزش پرورش نادرست چه ها با منش ماها که نمیکنه!!! بهرحال من تا جایی که یادمه همیشه عادتم بوده که کم نمیخام و اینکه خیلی از خودم انتظارات دارم وقبلن راحت تر برآوردشون میکردم الان حتی با خودمم سر لجم!! همیشه در آرزوی یک شخصیت بزرگ هستم یادمه حتی پنج سالم که بود دعای شبانه و آرزوی بزرگم این بود که مث اون پیرمردای خردمند بشم و سال دوم راهنمایی فهمیدم روانشناسی علمیه که میتونه به پرورشم کمک کنه و یادمه مجله موفقیت که دس میگرفتم اول داستانهای شیوانا و خدامراد رو میخوندم ولی حتی از روانشناسی هم این روزا گاهی حالم بهم میخوره خلق و خوی آشفته ی من به دیوونه ها نزدیکتره..شب بیداری..کتابای نصفه خوندن..مدام نوشتن انگار که سندروم نوشتن دارم ولی حیف کاش همشو اینجا مینوشتم...بعد گاهی صبا حوصله ی بیرون اومدن از دنیای خاب و ندارم...موسیقی خیلی آرومم میکنه اما. ... به تناسخ خیلی فکر میکنم این روزا...آخه گاهی خاطرات دور و غریبی منو با خودش میبره هفته گذشته هم باز بختک افتاد به جونم...کابوسم از این قرار بود که من دارم مادرمو میبینم که خابه و پشتش به منه بعد یه چیز سیاهی اومد و منو با خودش برد از دیوار رد شدیم گلومو گرفت تمیتونستم جیغ بکشم وهی بهم فشار میومد و قلبم داشت میترکید..بدتر از همه گلوم بود انگار یه چیزی گیر کرده بود توش و نمیتونستم کمک بخام..آه این بختکه خیلی با منه!!
پی نوشت: ما هر دو از عهده ی کشف حقیقت برمی آییم یکی باید آنرا فاش و یکی آنرا درک کند! انتظارت منو کشت / توی سالی که گذشت چهارشنبه 16 فروردین1391 یه روز داشتم از شهر محل تحصیلم با مینی بوس برمیگشتم خیلی دلم گرفته بود تو نوت بوک گوشیم نوشتم:
چرا دلم گرفته؟ بعد مساوی گذاشتم جلوش= و بعد از دوسال به جوابش رسیدم این ور مساوی نوشتم دلتنگ کسی هستم کسی که دوستم داره شاید و دوسش دارم دلتنگی ها از احساس دلبستگی میان و حس بی قراری به آدم میدن الف زنگ زد سال نو رو تبریک گفت و بهم گفت اردیبهشت میاد شهرمون منم متقابلن خوش رو جواب دادم ولی رابطه ی ما به جایی نمی رسه می دونم اصلن باور نمیکنم بیادش... میم عزیزمیدونی اون با رفتارش خیلی مهربونه ولی من متوقع ام.. بیشتر میخام دلم میخاد شدید برام ابراز علاقه کنه...آدمایی بودن که ابراز کردن بهم ولی من هیچ حس عاشقانه ای بهشون نداشتم و رک بودم با خودم و به اونا گفتم هیچ علاقه ای به دوستی یا حتی نگاهی وبرخوردی ندارم..کاش این الف اینو به من میگفت..آدم رکی که هستش.. بهم میگفت: ببین آردا نمیخام دوست یا هر چیز دیگه باشیم بعد می رفت... بخدا صد شرف داشت به این ابهام لعنتی که منو آزار میده من دو بار بهش بدرود دادم ولی بازم برگشت منم البته تقصیر خودم بود که خاستم بیاد تو دنیای من چونکه برام جذابه... رابطه ی ما فقط سه ماه دفه ای تلفنی و گاه پیامکه... اینطوریه که من سرگردونم... نه هوای تازه و / نه لبــــــاس نـــــومیخوام
دوشنبه 15 اسفند1390 احساس مهر و دوست داشتن مث مهمانی ناخانده است که برای هرکسی در سن و دوره ای متفاوت ظهور میکنه...برای من؟ خب از وقتی خودمو شناختم قلب پرشوری داشتم،همیشه عاشق بوده ام ،هرچند عشق در فرم و شکلهای دیگه، مثلن یه زمانی من عارف و مست باده ی عرفان خداوندی بودم،همیشه عاشق طبیعت و زیبایی بوده ام..پرنده ها ،جانوران،بچه های معصوم و زیباتر از همه اینا هنر که خدای من بوده و همیشه و همیشه روحمو نوازش داده ...
اما خب این روزا دارم به یه نوع دیگه از عشق فکر میکنم.."عشق آدم به حوا" بعضیا هستن که به این نوع ازعشق اعتقاد ندارن و فک میکنن آدم تحت تاثیر هورمون ها وفیزیولوژیک زیستی-بدنیه که قلبش میتپه و حس میکنه عاشق شده! من؟ از روی فکر و عقیده ی باطنیم میگم که این نوع عشق هم وجود داره و آردا بهش معتقده و خیلی هم در نظرم زیبا و مقدسه.. من اما دختر تنهایی های ابدی بوده ام،حتی زمانی که ازدواج کردم همیشه این احساس تنهایی با من بوده و هیچگاه اون خالی درونم پر نشده،چه بسا روابطم باز و گسترده بوده ولی آدم نزدیک شدن نبوده ام! اگه برگردیم به گهواره ،یعنی زمانی که آردا نوزاد بوده.. مادرم میگه: هیچوقت از بند و اسارت خوشت نیومده،بعد منو قنداق کرده یعنی با ملافه کلاف پیچ کرده که وقتی تنها تو گهواره م نیام بیرون،نیفتم و خلاصه یه چیزیم نشه و اینطوری زودتر خاب میشدم به گمانم! منم به هر جون کندنی خودمو آزاد میکرذم. کلن از چیزای نفس گیر خوشم نیومده و نمیاد مث: جوراب، لباس زیر" گاهی" ،روسری،چادر،دیوار،پرده، سرما و گرمای برنده و طاقت فرسا! گاهی شبای اینجا اونقد سرد میشه که نفس آدمو حبس میکنه و از سرما نفسم میگیره! میخام اینو بگم که وقتی چیزی بخاد زیادی به حریم و خلوتم نزدیک بشه و حس رها بودن و آزادی و قدرتمو ازم بگیره در حالت مثبتش دپرس و در حالت منفیش درنده و امپایر میشم!!! مذهب به قول سهراب همان شوخی سنگینی که محیط با من کرد،تا حدودای سال چهارم ،پای روابط عاشقانه و حتی دوستانه ی منو با پسرا بست ،اون روزا قلب من پر از عشق بود اما عشق آسمانی !!. الان دیگه فقط کیفیت آدمها مانده بود و گزینشی که دست منه،منی که دوستام رو وسواسی انتخاب میکنم حتی! بعد ازدواجی که در تقدیر من بود و من هیچگاه مایل به وارد شدن در اون زندگی نبودم و چون همه چیزیکباره اتفاق افتاد و منم میخاستم درستش کنم ولی اونجا جای من نبود و اکنون: دوره ی بازخورد سالها نقش بازی کردن سپری میشه ولی انگار من پری هستم شناور میان زمین و آسمان...خیلی پریشونم و احساسات غریبی دارم..منی که از بهار خیلی خوشم میومد الان یه جورایی دلگیرو آزارنده س برام و مث دیگران در جنب و جوش و لحظه شماری نیستم..در عوض هراس و بیقراری وجودمو گرفته و منو تکون تکون میده و میلرزونه..آخرش ندونستم تقدیر وجود داره یا نه؟ و اصلن چی شد که من به یک زندگی وارد و با دستای خودم خارج شدم!!!البته راضی ام از اینکه راه خودمو پیدا کردم و بیش از این اون مرد رو هم با خودم ویرون نکردم و از راستی خودم خوشم میاد که تو بستری نموندم که جای من نبود و اشتیاق رو در من میکشت!!! ... یک آدمی هست بنام " الف" که سه ساله دوستمه و بعد از مدتهای طولانی برای اولین بار بهم زنگ زد"اواسط دی ماه"..یعنی سه سال شماره همو داشتیم ولی هیچکودوم زنگ نزدیم!!! ولی من از شدت هیجان و تعجب نتونستم جواب بدم ..ایرسا آخرین لحظه اکسپتش کرد و داد دستم ولی قطع شد...بعد ازم خاست که خودم بگیرمش...تو اون غروب برای اولین بار حرف زدیم.. من انسان هستم وبگذار هیچ چیز انسانی برایم بیگانه نباشد..من که تاحالا تجربه ی بیشتر از دوستی با هیچ مذکری نداشتم تازه دوستی با حریم مشخص شده و غیر صمیمی والان که "الف" برام مهم شده نمیدونم چطور و چه رابطه ای باهاش داشته باشم؟! میدونم دوستش دارم ولی اخه به این نوع محبت از راه دور زیاد نمیشه دلخوش کرد! نمیشه دلخوش کرد ولی من بدون هیچ امیدی دوستش دارم وحتی بخاطرش با هیچکسی بیشتر از یک دوست صمیمی نشدم!!! اوه خدا شاید من آدم احساسی هستم که دل و شهود قلبی رو به منطق محسوس بجای ترجیح میدوم و اینه که الان دارم رنج میکشم! آخه حس ام همیشه بهم راست گفته ،در گذشته چند بار حس قلبیمو نادیده گرفتم و خطر از بیخ گوشم رد شد! این روزا احساس امنیت ندارم و از اینکه ظرف درونم داره سر ریز میشه هم نگرانم...این روزا با کوچکترین شوخی،اخم یا لحن خشن و خشکی به شدت میرنجمو اضافه های ظرف درونم از چشمام میچکه! دوستای خوبی هم دارم که میتونم بهشون اعتماد کنم ولی شوربختانه وقتشون پره یا سرشون شلوغه و من نمیخام اذیتشون کنم هرچند گریلای عزیزم همیشه میگه تموم وقتای من مال تو ..ولی خب گاهی هم اونام نمیتونن بهم کمک کنن.. من انسان هستمو با احساساتم بیگانه نیستم، اون چیزایی که در من هست بدون شک در کسانی دیگر هم هست و الان که من در این گوشه از جهان در رنجم ،اونام دارن رنج میکشن ولی از خدا میخام توانایی درک رنجها رو نشونمون بده. الان تو زندگیم بیشتر از هرچیزی به فردی امن و آرام احتیاج دارم که سرشار از آرامش و خردمندی باشه و دلسوز و همدل و همراز و همدردم باشه...آه خدا اینی که من میگم فقط خود آدمه ولی ای کاش بود و درک میکرد یا خودم یکمی خردمند و قوی تر بودم...آه!!! دلم میخاد با خودم بدون تعارف باشم،شاید آدم متوقعی هستم که تنهام،که تجربه های متنوعی نداشتم،شاید مغرورم یا خودخاه!!! نمیدونم کی ام؟ واینه که بیشتر از هرچیزی پریشونم میکنه و آزارم میده...امسال هیچ تعادلی نداشتم و بیشترشو تو تشویش گذروندم،برزخ و بی تصمیمی،خاستن و نتونستن،ملال و دلشوره!!! آه تو زندگی من هیچی سرجاش نیست!!! برای کسانی که میخاهند با خودشان صادق باشند زندگی آسان نخاهد بود..آخه من نمیتونم الکی به کسی بگم دوسش دارم...یا کسی رو به خودم امیدوار کنم تا فقط خاطرخاه زیاد داشته باشم!!! در عوض دلم میخاد کسی رو برای مهرورزی داشته باشم که پر احساس و عمیق باشه و بدون هیچ پیچیدگی و ابهامی اگه منو دوست داره بگه و اون چیزی رو که هست نشون بده و اگه دوست نداره افسونگری های بی دلیل و امیدهای واهی نده و روشن کنه که براش چه شکلی از محبت هستم...مثلن من دوستی دارم که 39سالشه و تنهاست و یک بچه ی کوچولو هم داره ولی رابطه ی ما کاملن مشخصه و دوستای خوبی هستیم ،اون به من میگه خیلی دوستم داره مث پاکترین نفس های فرشتگان و من بهش میگم دوسش دارم مث عمیق ترین حس به زیبایی ها و شمیم بامدادان... و به هم اعتماد داریم چون جنس دلمون مث همِ البته اون تو یه شهر دیگه س ولی کورده و چیزای مشترک داریم که راجبش حرف بزنیم. بنظر من روابط و طبقه های دوستی رو باید مشخص کرد و دلها رو از سرگردونی نجات داد ...اینم رسالتیه برا خودش که آدم نیک بین و بزرگ اندیش خیلی خوب از پسش بر میاد. چیزی که راجب خودم میدونم اینه که آدم درونگرایی هستم و تنهایی رو دوست دارم ولی تنهایی من محرومیتی نداره و آزارنده نیست ،تنهایی من زیبا و وسیع و نابه و لحظه های ارزشمندین که با خودم سپری میکنم. ولی دوستان خوب هم دارم که بعضی لحظه هامو باهاشون میگذرونم.و چون خودم عاااشق هنرم دوستان هنرمند و هنر دوست دارم که هرکدوم از لحاظی استعداد خداگونه ای برا آفریدن دارن! من از شعر و موسیقی بی نهایت خوشم میاد و باقی هنرها هم هرکدوم قلبمو ب تپش میارن... هر کسی خودشه که قوانین زندگی خودشو طراحی میکنه و شیوه ی روابطشو مشخص میکنه ولی آدم نمیدونه با بعضیا چکار کنه و چطور برخورد داشته باشه و "الف" یکی از اون آدمهاییِ که من نمیدونم چه شیوه ای رو براش پیش بگیرم !!! اون اولش اومد و ازم پرسشی داشت بعد خاست که دوست باشیم ،منم البته که مایل بودم دوستش باشم. بعد خاست تل همو داشته باشیم،ولی هیچکدوم ما به هم زنگ نزدیم و پیامک هامون در حد تبریک سال نو یا جشنی چیزی بود تا بعد از سه سال که صدای همو هم شنیدم ...
مکث۱: نمیدانم اینجا که هستم تقدیر من است یا تقصیر من؟! ــ به گمانم گزینش من! مکث۲: بگو چه مرگته بازم پر از حرفی پنجشنبه 11 اسفند1390 مادرم از اینکه من دخترشم خشنود نیست چونکه باعث سرافکندگی اش منم..چونکه من چیزایی رو میخام و دوست دارم که اون خوشش نمیاد..چونکه مث دخترای دیگه نیستم..چونکه چادری نیستم..شوهر ندارم..چونکه دلم نمیخاد ازدواج کنم
چونکه من سر به راه نیستم و هرچی اون میگه گوش نمیدم و نمیرم سر خونه زندیگم تا خیالش راحت بشه..چونکه دلش دختری رو میخاد که مث صد هزاران دختر دیگه و شبیه و کپی دختر عمو،دختر دایی هاش باشه...مادر من غمگینه و گریه میکنه که دختری مث من داره...غمگینه که من درس میخونم..کتاب میخونم...خوشش نمیاد من تنها باشم و تنهایی تو یه اتاقی بشینم...مادرم فک میکنه من دیوانه هستم چونکه ساعتها به آبی جورواجور آسمون نگاه میکنم...درسته!!! من دارم دیوانه میشم و از دست میرم...!!! مادرم خشنود نیست که خدا دختری چون آردا بهش داده چونکه وسواسی نیست و بجای یه ساعت جارو زدن یکی ثانیه کاراشو انجام میده تازه مرتب تر از هرکسی ..چونکه معتقده جز لباسای خودش و وظایف خودش دست به کارای پدر و برادراش نمیزنه...چونکه مادرم معتقده زن باید تو خونه بشینه و کار کنه و جورابای خونواده رو بشوره و خیلی مودب و گذشت دار و وظیفه شناس باشه...مادرم از خدا میخاد دختری مثل دختر همسایه، دختر عموم یا دختر دایی هام بهش میداد و خشنود نیست که دیوانه ای همچون آردا گیرش افتاده و هر روز کلی ناسزا بارش میکنه...گاهی پشیمون میشه و میاد میبوستش و در اغوشش میگیره و میگه کـــــــاش میدونستم چرا تو مث فلان دختر نیستی؟ من؟ ولی من از آردا خوشم میاد و همونجوری که هست قبولش دارم و نهایت آرزومه که در میان جماعتی که هزار رنگند یک رنگ و عریان باشم و دلم بزرگی و خوبی و زیبایی میخاد و از اینکه مادر دارم خوشحالم.. خوشحالم که کسی هست که برای خوشبختی ام دعا میکنه و گاهی که چشمام بسته س و خودمو ب خاب زدم میاد میبوسدم..هرچند گاهی فک میکنم باید از هم دور باشیم و من برم تنها زندگی کنم. بچه بودم بادبادکای رنگی دلخوشی هر روز و هر شبم بود.. یکشنبه 23 بهمن1390 دلم هوای اون روزا رو کرده روزای پاک کودکی.. چه دلقک های ساده ای بودیم ...دلم خیلی تنگ اون روزاس... اینو یکی از دوستام واسم میل کرده بود خیلی دلم خاست توی سرزمینم بزارمش یادش بخیر چه روزایییییییی..
شما یادتون نمیاد؛ جمعه شبا سریال جنگجویان کوهستان رو، فرداش همه تو مدرسه جوگیر بودیم. شما یادتون نمیاد، پیک نوروزی که شب عید میدادن دستمون حالمونو تا روز آخر عید میگرفتن ! شما یادتون نمیاد، اون قایق ها رو که توش نفت میریختیم و با یه تیکه پنبه براش فتیله درست میکردیم و بعد روشنش میکردیم و میگذاشتیمش تو حوض. بعدش هم پت پت صدا میکرد و حرکت میکرد و ما هم کلی خر کیف میشدیم..!!! شما یادتون نمیاد، شیشه های همه خونه ها چسب ضربدری داشت. شما یادتون نمیاد، زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون . شما یادتون نمیاد، یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود. شما یادتون نمیاد، دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟ شما یادتون نمیاد، ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه ! شما یادتون نمیاد، که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو ! شما یادتون نمیاد، پاک کن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد ! شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم ! شما یادتون نمیاد، گوشه بالای ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. گل و خرس و سیندرلا. عکس برگردون پسر شجاع... شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن ! شما یادتون نمیاد دهه فجر و رقابت با کلاسهای دیگه سر قشنگتر شدن کلاسمون. شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم ! شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه ! شما یادتون نمیاد، انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه ! شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم رو در مینوشتن: آمدیم نبودید!! شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم ! شما یادتون نمیاد، گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه… بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده ! شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم می خواستیم بریم حموم باید یک ساعت قبل بخاری تو حموم روشن میکردیم. شما یادتون نمیاد، آسیاب بشین میشینم، آسیاب پاشو پامیشم، آسیاب بچرخ میچرخم، آسیاب پاشو،پا نمیشم؛ جوون ننه جون، پا نمیشم؛… جوونه چمدون،پامیشم..آسیاب تند ترش کن، تندتر تندترش کن! شما یادتون نمیاد، چرخ فلکی دوره گرد که چرخو فلکش رو میاورد ۴ تا جا بیشتر نداشت و با دست میچرخوندش. شما یادتون نمیاد، …تا پلیس میدیدم صدای ضبط ماشین رو کم میکردیم! شما یادتون نمیاد، که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد گریه م می گیره. شما یادتون نمیاد، انگشتامونو تو هم کلید میکردیم یکیشونو قایم میکردیم اینو میخوندیم: بر پاااا….بر جاااا…. کی غایبه؟ مرجاااان…دروغ نگو من اینجااام… شما یادتون نمیاد، توی سریال در پناه تو وقتی بابای مریم سیلی آبداری زد به رامین چقدر خوشحال شدیم! شما یادتون نمیاد، بازی اسم فامیل. میوه:ریواس. غذا:ریواس پلو…! رنگ: ریواسی!!!!!! شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مدادامون لای موهامونو نگاه می کرد. شما یادتون نمیاد، این آواز مُد شده بود تو کوچه ها بچه ها داد میزدن و میخوندن: آآآآآی نسیم سحری صبر کن، مارا با خود ببر از کوچه ها،آآآی… پ.ن: همه ی اینارو یادمه.. پ.ن:: یادمه بهم گفتی: ـ آردا حتمن تو خیلی خوبی که راجب بچگیم بهت گفتم چون با کسی از اون روزای خوب و قشنگ صحبت نکردم. میدونی؟ نه ! تو نمی دونی چقدررر برام عزیزی...نمیدونی چقد دوستت دارم اندازه ی ده تای بچگی.. جمعه 7 بهمن1390 مرگ یک رابطه وقتیه که چیزی برای گفتن به هم نداشته باشیم.باید بتونیم از احساساتمون،غم و نومیدیها،شادیها و موفقیت ها برای هم حرف بزنیم.هرگاه محبت،توجه و تشویقی که مایل هستید به دست نمی آورید بنابراین کار شما اینست که آن را درخاست کنید.
گفتن بعدن در موردش حرف میزنیم و همگویی کردن اشتباهه وباعث سردی و شکست رابطه میشه همش توجیهه!!! باید با طوفان درون مواجه شد اونوقته که رنگین کمان از قلب من به قلبت پل میزنه. وقتی میگفتم بیا حرف بزنیم ،میگفت: بزاریمش برای بعد فعلن بیا یه بوس بده...همه ی عواطف از وجودم میرفت و عصبی میشدم ولی به آرومی بهش نزدیک شدمو لب گرفتیم،بعد آنچنان زبونشو گاز گرفتم که خونی شد...بعد با مهربونی بهش دستمال کاغذی ام تعارف میکردم...احساس میکردم براش مهم نیستمو فقط جسممو میخاد برای ارضای خودش و این خودخاهانه بود و وقتی منو داروی مسکن خودش می نامید دیگه بدجور دلخور میشدم... باهام حرف نمیزد..اصلن علاقه ای به هنر و تابلوهای کوبیسم ،مجسمه های جالب ،کنسرت موسیقی و مهمتر فلسفه و شعر نداشت و منو که این همه دنیام رنگ و بوی هنر داشتو سرکوب میکرد.. من فقط براش نقش یه روسپی رو داشتم اوه اوههههههههههه خدا امروزه حتی روسپیان قبل از سکس یکم لاس می زنن! که در مدل دوستانه و عاشقونش میتونم بگم گپ خودمونی که منجر به عاطفه و اشتیاق میشه. پ.ن:وقتی می جنگیم..بگذار تا آنجا که می توانیم آن را ادامه دهیم...!
چهارشنبه 5 بهمن1390
چی بگم ابری و بارون نمیشی
پ.ن:دانلـــــود چهارشنبه 30 آذر1390 اینطوری تصور میکنم: زن، آرام و خاستنی_ مرد، آتشین و شهوتی _ همآغوشی در لحظه های لذت و مستی _ مرد به سفر میره و زن که یادش رفته ال دی هاشو بخوره آبستن میشه خوشحال؟ اولش نه ،چون همسرش کنارش نیست ولی بعد که دخترش بدنیا میاد انگار که تموم دنیارو بهش دادن قلبش پر از شادی و شعف میشه یک تولد ناخاسته..مهمانی ناخانده، ولی خوش قدم وبعد خاسته شده یعنی سیراب ولی نوشیدن گواراترین شربت یعنی ناگهانی و الهام شده در لحظه ای تخمک و اسپرم بهم رسیدند و زیگوت شگل گرفت سر از خاک درآورد و باغبان را غافلگیر کرد من اینگونه زاده شدم ... پی نوشت: هزار بار این داستان رو از زبان مادرم شنیدم ولی هر بار حس کردم چیزی از قلم افتاده یعنی گاهی فک میکنم من دخترش نیستم ...شاید با این فکر میخام گریزی به روابط گاه خردشیشه ای خودمون بزنم..دلیل تراشی !!! امان از مکانیسم های دفاعی ما آدما!!! مکث۱:خدا خیمه شب باز نیست که سر همه نخها را در دست بگیرد وهمه رویدادها را مهار کند خدا از راه قوانین طبیعی بر جهان فرمان می راند. مکث۲:من انسان هستم و بگذار هیچ چیز انسانی برایم بیگانه نباشد"ترنس"
credo quia absurdum/باور دارم چون دور از عقل است چهارشنبه 30 آذر1390 افکار من به طرز وحشتناکی در حال ازدیاد است..هر رشته فکر به دو و هر دو به چهار رشته دیگه و...
یک حالت تصاعدی... یامثل تقسیم میوزی!!! گاه یک فکر به شدت به صدها فکر دیگر تجزیه می شودو گاه احساس میکنم این رشته ها دور من پیچک وار میپیچند و چون عشقه مرا به کام می گیرند کارهای نیمه تمام انرژی مرا تحلیل می برد و آه که این پروژه ها تا اسفند تمام میشود ولی احساس نیمه تمامم را چه کنم که هر وقت دلش بخاهد می آید و یقه ی افکار نازکم را می گیرد و دلم را می لرزاند واقعن حس میکنم به روان درمانی نیاز دارم- درست کسی مثل فروید یا نه اصلن خودش و من بتونم خیلی راحت تمام این افکار رو جلوش بریزم زمین درست مثل پازل های هزار تیکه ای بعد فروید که عشق معما حل کردنه بیاد و این تیکه هارو کنار هم بچینه تا مراجعش که من باشم به خودآگاهی برسه. کاش ریختن افکار هم مث اشک راحت بود...اوه خدا البته آردا کسیه که اشکاشم گم کرده نمیدونم کجا ریختمشون که دیگه ته انبار چشام خالی و خشک شده؟!!! دلم ذهن خالصی میخاهد چون دریاچه ای زلال و شیشه ای
تیتر گویی:دور از عقله که عاشق رویای خودم بشم و غیر ممکن نیست رویایی به حقیقت مبدل بشه!!!
شعر نوشت:رویاهایم را امشب می گذارم دم در، بیچاره رفتگر...! شنبه 5 آذر1390
هربار که راکد بودم چیزی از درونم غلیان میکرد و مرا فرا میخاند..هر بار که در سکون بودم چیزی تلنگر می زد و مرا قل می داد به آن سویی که میخاستم..وهر بار بی محابا می دویدم،مرا وا میداشت تا دمی هم نظاره گر باشم..بایستم و درنگی بنگرم پیرامون را. از پشت یکی از پنجره های راهروی فرهنگسرا به حیاط پشتی خلوت، با نمای یک درخت فرد عریان می نگرم..روی بند رختی که زن مستخدم بسته یه کلاه نوزادی با یه گیره وصل شده..سه چرخه و حلقه هیپ هاپ ولو روی موزاییک های آجری..فقط خدا میدونه بعضی صحنه ها چه تاثیر عجیبی روی من میزارن..هر چه مکث میکنمو سعی میکنم به یاد بیارم این خاطره ی کهنه رو نمیشه..فقط قلبم فرو ریخته و چشمام تر میشن..احساسم متناقضه،یعنی هم حس شعف بهم دست میده هم بی تابی و دلتنگی...انگار تنها برای یکی دو ثانیه دنیا مکث میکنه ولی مکثی که ابدی به نظر میرسه و تو پرت میشی به دنیای کودکی.".دستای کوچیک و سردی که با گچ روی آسفالت شیش تا مربع میکشه واسه لی لی یا سه تا خونه ی عمود، دوتا افقی یکی دیگه عمود و.. با کاپشن دو رنگ فیروزه ای و سرخابی، موهای مواج عسلی که از زیر روسری کوتاه میکی ماوس ریخته بیرون ،دماغ قرمز و طره هایی که مدام میره تو چشمای روشنش...بعد سوز سردی میادو با خودش برگهای پاییزی رو قاب میکنه میون اون مربعهای گچی...کریستال های برف نوید دنیای دیگه میدن ..دختر بچه ها سردشونه..از بازی دس میکشن... دستای کوچیک ِیخ زدشونو مشت میکننو رو هم میزارن: _ نخود نخود، هر کی به خونه ی خود.." پشت شیشه برف میبارد و تو نفس میکشی خاطره ها را..بازدمِ گرمت شیشه ی پنجره را مبهم میکند ،دمی دیگر از پشت آدمک خندان نقاشی ات درخت فرد، بند رخت و سه چرخه چشمک میزنند... یادم میاد از بچگی ،یعنی واقعن از وقتی متولد شدم شیفته ی طبیعت و مات شدن در نگاهش بوده ام...طبیعت ،موسیقی،کتاب و فیلم اصلن کل دنیای هنر منو مدهوش میکنه.. پاییز و زمستان همیشه برای آردا یادآور شهرزاد قصه گو هستن. شهرزادی که در سکوت ِ برگها و برفهای شناور مرئی می شود بر پنجره ی اتاق آردا میکوبد...دستای مشتاقم پنجره رو که باز میکنن، سوز و دونه های برف هجوم میارن...دستی بر شونه هام میزنه رومو که برمی گردونم شهرزاد بهم تبسم میکنه...اغوای تبسم شهرزاد منو به خیال میبره.. این منم کسی که از مرز ها در می گذرد اکنون این آزادی نو یافته، پرو بالم را بسوی بیکرانگی میگشاید _ پرواز پنجشنبه 28 مهر1390 بخون امشب تا منم.. بتونم گريه کنم
من از کجا می آیم؟ من از کجا می آیم؟ وقتی پاییز باشه..آسمون خاکستری و غروبم باشه..تازه بارون شدید و سوزن های ریز زیر تیر چراغ برق آسمون و ب زمین بدوزن...کلاغ فردی دیده باشی.. یادت بیافته یکی ازت پرسیده باشه: این روزا چطوری؟ جواب داده باشی: خوب و ساکتم... پیامک زده باشی به گریلا _ مترسک جان آنقدر دستهایت را باز نکن کسی تورا در آغوش نخواهد گرفت... تنهایی ایستادگی می آورد
آه ولی چقد؟ دلم سایه ای میخاهد و گرمای بی دغدغه ی آغوشی بعدش آهنگ همدرد داریوش ام موسیقی متن این سکانس ِ ملا ل آور باشه...این سوزنهای ابریشم وش ِ لعنتی زخم ِ تنهایی رو یادت میارن...
زندگانیت ترانه ، گریه هایت عاشقانه
با تو ای همدرد ، ای عشق
آب و خاک و باد و آتش
هیچ جای گرمی نیست که من متعلق به اونجا باشم..هی نمیخام از شومینه و زیر لحاف ِ نرم وشیرین خاب صبحگاهی بگم...من از ازدحام ِ سایه ی بی کسی و دربدری این دل صاب مرده میگم ارواح ناشناخته ی سربی و غریبه دست از سرم بردارید... آه از این بیهودگی فصول زمان در تکرار هندسی ِ آینه ها.. تنگه ی تنگ دلم از پس لرزه های این روزها دچار بی مرزی ِ بی پناهی ست... راستش اصلن دلم نمیخاد هیچوقت ازدواج کنم.حتی روشن فکرترین مرد هم با اون رگ ِ شرقیش خودشو آزاده ولی بانوی خونه شو در تاریک ترین بخش وجودش زنِ نجیبِ خونه ی من خطاب میکنه برای زن های زیادی این چیزا جا افتاده و باهاش کنار اومدن ولی واسه من خیلی خیلی زجر آوره یاد اتاقی از آن خود از وولف افتادم...من اتاقی از آن خودم میخاهم... ذهنم خیلی شلوغ شده...نوشتن به افکارم نظم می ده...ولی جدیدن سررشته ی کلام خیلی از دستم در میره دارم تو کلاس درمورد یه مطلبی توضیح میدم..این صحنه رو جلو چشم بیارید ...میمونی که از هردرخت به یه موزی گاز میزنه و شاخه به شاخه می پره... امروز از ایرسا خاهرم پرسیدم:سه تا از دغدغه هاشو بگه؟ خودمم تو ذهنم داشتم دغدغه های ذهنی خودمو می کاویدم... اولیش این تنهایی همیشگیه هیچوقت تو زندگیم با یک مرد نبودم که دوسش داشته باشمو منم مث خیلی از مردم دنیا بگم آره منم عاشق شدم..درد و بلا میخاهم.. میدونی میم عزیز؟! البته باید بگم مساله ی من نجابت و این حرفا نبوده...من یک دختر کورد اصیل و شریفم ولی اونقدم جسور هستم که اگه کسی رو دوست داشته باشم بهش بگم.ولی هیچکسی برای من اونقدری جذاب نبوده که شجاعتمو امتحان کنم. الان یاد الف افتادم این پسر به قول خودش مهرازی خونده بود، ناسیونالیسم،دس ب قلم و با معلومات...تنها کسی بوده که بهش حس داشتم البته هنوز مطمئن نیستم چون این آدم توی دنیای مجازی زندگی میکنه و آردا بدون شناخت هرگز نمیتونه ادعای دوس داشتن بکنه...گاهی به فکرش می افتم و گاهی با خودم میگم: آردا واقع بین باش و قضیه رو تموم شده ببین.. بی خیالش میشم و باز به خودم یادآوری میکنم تنها بودن آسون تره..بزار به فکر ارشد و تخصص و موسیقی و...باشم.. ولی هر بار خاستم یه چیزی بنویسم یه معشوقه کم داشتم بعدش به خیال متوسل شدم.. هربار خاستم سه تار دست بگیرم و بنوازم دلم عشق خاسته.. پس میم عزیز بدون من درکت میکنم ..میفهمم وقتی میگی درونت سرشار از عشقه..یا اینکه همیشه عاشق بودی ولی نمی دونی این سهش رو به کودوم قلب هدایت کنی یعنی چه!!! دیگه اینکه هیچکس نمی تواند به تنهایی از زیبایی که درک میکنه لذت ببره
دل نوشت: چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد! دلنوشت: اگه عشق نبود و این لبخندای لعنتی کودکان معصوم ازدواج بی معنی بود! Notre histoire pour les Anges de Dieu جمعه 22 مهر1390
نمی دونم از کجای این قصه ها شروع کنم!..که من قصه ام..تو قصه ای .. و همه ی آدمها قصه هایی می شوند که خداوند شب ها برای فرشتگانش تعریف می کند و آنها با چشمانی که جز مهر چیزی از آن ساطع نمی شود به دهان خدا و گاهی به چشمانش مات می شوند و مثل کودکانی که خرسی کوچک خود را محکم بغل گرفته اند ودر نصفه ی فلسفه ی قصه خوابشان می گیرد معصوم و نازک خیال اند ..باز خدا می ماند و تنهایی و تاریکی و ازدحام هزارن فکر که چون نخ های نامریی در جو لایتناهی در هم گره می خورند...اوه ! نمی دونم سر رشته ی این کلاف سردرگم رو چه جوری پیدا کنم؟ تا از چیزهایی که قلبم را پر درد کرده اند بگویم...آره قلبم امشب آنقدر سخت گرفت که چک و چک و چک اشکام جلو "گریلا" روون شدن...آخه داشت از دختری برام قصه می گفت که پدر و مادرش از هم جدا شده بودن ..از پدر قهر می کرد میرفت پیش مامان از مامان پیش بابا...خلاصه اینکه تو اون گیرودار یه هفته ای می ره خونه دوس پسرش و کلن اونجا می مونه بعد که از پیشش برمی گرده انگار طلسم شده باشه تموم وجودش در آتیش اون لعنتی می سوخته و همه ی وجودش بیقرار ِ اون پسره میشه...تو نگو "روم به دیوار" از پشت "شیش" داشتن بعدش تنها خاصیتی که اون دختره داشته این بوده که می ره پیش گریلا و تموم ماجرا رو تعریف میکنه یعنی تو حرف زدنش صادق بوده و زیادی م ..ن و م..ن و عشوه نیومده.. گریلا دختر خیلی فِرز و موشکافیه ،رشتش علوم تربیتیه و درباره روابط ن ا م ش ر و ع تحقیق و مقاله نوشته.. یه چیزی به من گفت خیلی واسم عجیب بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...اینکه یه انگلی در باسن خانوم ها زندگی میکنه که از اسپرم تغذیه میکنه ..وقتی اون دختره با دوس پسرش رابطه داشته،انگله انگار مهمونی دعوت شده باشه حسابی تغذیه کرده ،خب رژیم هم که نداشته..بعد یکی دوبار که داشته میزده تو رگ حسابی دختر قصه ی ما رو معتاد کرده...بعد دختره نمی دونست این همه بی قراریِ لعنتی عشق نبوده بلکه یک حماقت محض بوده وبس ! خب این قصه گریه داره اونم چه گریه کردنی! واژه ی "عشق و مهر ورزی" با اون همه پاکی و تقدس زیر سوال می ره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! با گریلا در مورد فساد و فحشا و روابط اشتباهی حرف می زدیم..مثلن اینکه یکی تل یکی دیگه رو شانسی می گیره وبعد یه دوستی مزخرف رو شروع میکنن و توهم می بافن و قرار و بی قرار و بد قرار و آخرش تو قمار این رابطه هر دو می بازن چرا؟ چون پسره فک میکنه برنده س چون یکی دوبار با دختری بوده و دختره فک میکنه خودش برد کرده چون پسر رو خر کرده و اون پسر هرکاری خاسته واسش کرده.. و این وسط انسانیت چی؟ یعنی سواری دادن و سوار شدن یعنی برنده بودن؟ وای بی خیال!!!!!!!!!امشب که نمیخام نه نه غرغرو بشم فقط حس خیلی بدی داشتم ..دلم میخاس یه گوشه ای ثبتش کنم تا این درد ِ قلبیم از بین بره.. زندگی مجموعه ای از گزینش هاست.میخام به خودم یاد بدم که درست انتخاب کنم و همونطور که زرتشت عزیز گفته: ...راه در جهان یکی است و آن راه راستی ست... آره راه فرزانگی و نیک منشی بهم لذت و شَعَف می ده اینو انتخاب میکنم.. آهای کسی که از سرزمین شاپرکی من می گذری! من واست دعا میکنم.. امیدوارم قصه ی زندگی من و تو لبخند و شوق رو به لب و چشمای خداوند بیاره ... :) چهارشنبه 13 مهر1390 خوبم،آرومم،بی تفاوتم، بی قرارم ،دلتنگم،پاییـــزم، لبریــــزم...لبریز ِ از عشق و شَعَف...!!! مث ِ یه جام ِ شراب ؛ارغوانی و یاقوتی و اناری ام مثِ چشمای آسمون ؛روشن و آفتابی و نم نمی و بارونی ام دچار احساساتِ غریبی ام...پر از سکوت و غربت ام... یه چیزهایی حس می کنم..یه چیزهایی می شنوم.. مثِ حس ِ رهایی ، مثِ سُر خوردن برگی از دستای درخت.. مثِ شنیدنِ صدای ِ بالِ پرستوهـــا...مثِ _ کوچ _ !!! نه! نه! شما هم مثِ مادرم فک نکنید با یه آدم ِ مالیخولیایی ِ هذیانی روبرو شدید! نه افسرده هستم ،نه اسکیزوفرن ! بلکه آرومم و حتی می تونم بگم شادم و یه حس ِ خوشایند درونم دارم... من سرشارم..سرشــار ِ از شهود و احساس..اصلن برای همینه که شیفته ی اشعار سهراب ام ،دقیقن اون چیزایی رو که منم بهش توجه می کنمو نوشته و سهش ِ سهراب رو آه من چقدر می فهمم... در موردش یکی بهم گفت که حشیش مصرف میکرده و بعضی شعراشو از عالم هپروت آورده!!! _ من که هرگز داوری ِ کسی رو نمی کنم _ وحتی برام اهمیتی نداره که یک ماده می تونه چه تاثیری روم بزاره و استثنائن در این مورد کنجکاو نمیشم. من یک نخورده مست ،ولی مستِ به تمام معنام، در تمام عمرم فقط یه بار اونم تو همون سفر ی که گفتم لب به شراب زدم ولی عوالم خلسه ای زیادی رو تجربه می کنم..بوی پاییز و طعم ِ بوسه های باد و نوشیدن ِ بارون ِ دم ِ عصرِه که منو مست میکنه و البته اصلن نمیخام اندر مضراتِ باده برم رو منبر – چه حتی گاهی در ژرفای درونم وسوسه شدم تا آخر ِ مستانگی رو برم و کسی مث ِ خاهرم قابل اعتمادم باشه و درد ِ دلامو بنویسه بعد خودمو موشکافی کنم و دست نوشته هامو تحلیل کنم ..جالبه برام! هیچی دیگه می خوام بگم این هوای شاعرانه داره بدجور رگِ احساسی منو غلغلک می ده..سپیده،عصر،غروب و شبهای این فصل ِ نارنجی منو از خود بی خود کرده..یعنی این دلتنگی و بی تابی ِ مرموز ،یه حس ِ خوشایندِ شَعَف مانندی هم با خودش داره. می دانی!؟ آن روز عصر بالا پشت بوم بودم که نسیم ِ سردی وزید و من به یادِ تصاویرو سکانس ها و یه کتابایی که خونده بودمو یه فیلمایی که دیده بودم افتادم یا اینطور بگم حس می کردم فریم های ذهنی من انگار مث ِ خوابهای صادقانه حقیقت داشتند... یک روز ِ خنک ِ پاییزی و آفتابی، با قایقی چوبی از دریاچه ای سبز و روشن که در دهکده ای مثلن در فنلاند ...همچون عبور برگی در شناور ِ برکه ای آرام... درست مث ِ یک الهام قلبی عجیب و حس ششم می مونه.. اینجا در سرزمین درونی من پروانه های شور ِ کودکی با بالهای رنگین کمانی ِ متالیکی منو از جاده های زرد و سبز و نارنجی به ساحل ِ امن با ماسه های سپید می برند.. آنجا سپید اسبی باد پیما که یال هایش پر ابهت و مغرور در باد تاب می خورد ایستاده و منتظر سوارش است... بند از گیسوانت بگشای و به چنگ ِ باد ِ افسونگرش بسپار...عطر گلهای سوری و رُز، یاس و مریم..بوی نارنگی و انار...طعم ِ لبهای ِ لوند ِ "او" ی ِ تخیلاتم... وحشی و افسونگرانه می خواهمت ای که حرفهایت در دل ِ این آب و خاک نبض ِ نفسهایم را تندتر می کند... پی نوشت: نشستم و روانم رو به دستام کانکت کردم و تخیلمو به کار گرفتم ..حس خوبی بهم میده ..دلم می خواس راجب قطار بنویسم ..من هیچوقت تجربه ی از پشت ِ شیشه های قطار مناظر ودیدن رو نداشتم..دلم می خواس راجب کویر و شبهای پرستارَش هم تجربه ای داشتم...اصلن کاش آدمی همیشه در سفر بودم، ولی اونوقت حتمن دلم یه همسفر هم می خواس که مث ِ خودم از طبیعت و مناظر ِ بکر شگفت زده شه و راجبشون حرف بزنه و احساساتشو بگه و کلی هم دلش ماجراجویی بخواد... |